صفحه در حال بارگذاري است!
شتاب مكن مقصد خاك است
جای لبخندی که نزدی خالیه
هنوز هم دوستت دارم اگر چه تو بی وفایی
![]()
![]()
![]()
کوچه را ديده ای؟
ديده ای
به
هنگام شب
چه خلوت است
چه تنهاست
من از آن کوچه
تنهاترم
در زماني كه وفا قصهي برف در تابستان است
و صداقت گل نايابي است
به چه كسي بايد گفت با تو خوشبخترينم
اي كاش پرنده اي بودم تا بال مي گشودم به آسمان آبي
و از آن جا باغچه كوچك گلها را مي نگريستم ،
اي كاش بلبلان با نغمه ي بهاري
خود دلتنگي ها را از آدمها دور مي كردن ،
اي كاش به جاي اي كاش
قدرت مرهم گذاشتن بر پر پروانه هاي پرپر شده
كنار شمعها را داشتم ،
كاش...
عشق مانند هوا
همه جا جاری است
تو نفسهايت را
قدری جانانه بکش
من به دو چيز عشق مي ورزم
يكي تو و ديگري وجود تو
به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگه هيچ...

یک صندلی کنار رویا هایم
از آن تو
بنشینی یا بروی.....

به یاد آرزوهایم
سکوتی می کنم بالاتر از فریاد
دلم را به آسمان گره می زنم
شاید گریه ی این ابرها
تنهایی ام را پاک کند
اگه چشمت پرسيد
بگو نديدمش
اگه گوشت پرسيد
بگو نشنيدمش
اگه دستت لرزيد
بگو مال سرماست
اگه پاهات سست شد
بگو از ضعفه
ولي اگه دلت ريخت
به خودت دروغ نگو.....
دوست دارم
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن....
مثل تنها مردن
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل شكفته ي مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچك صدا بزن
به هنگام غروب غمگين،
دستهايم را به مخمل نيلگون آسمان خواهم كشيد
و خورشيد را به جشن ستاره ها خواهم برد
و به دريا خواهم گفت:با من مهربان باش
و با چوب بلند زيتون بر شن هاي ساحل خواهم نوشت:
خوب من دوست دارم
ديگه مهم نيست چي بشه
چون
تو نيستي
مهم نيست چي بشه،كي باشه، مهم نيست
چون
تو نيستي
خيلي ها هستن،خيلي ها
ولي
تو نيستي
اگر جدايي را پاياني بود و اندوه را فراموشي،
من مي ماندم و برايش از باغچه گلي به يادگار مي كندم
تا بوي گل او را مست كند و باز بخندد و
نگاهش را پشتوانه اي براي دلم قرار دهد
و با خنده ي او من نيز لبخندي بر لب آورم
تا آن روز و آن خنده و آن ديدار
جاودانه شود
مي گويند شيشه ها احساس ندارند
ولي هنگامي كه روي شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم:
«دوست دارم»
به آرامي گريست....
با خود عهد كردم فراموشت كنم
نفس هايم را حبس كردم زندگي را فراموش كردم
شايد فراموشت كنم
خاطراتت را آتش زدم به عشق نفرين كردم
رويايت را ناباورانه دور ريختم تا آسمان كابوس پروازكردم
شايد فراموشت كنم
اما...................
هنوز هم
چشمانم، نگاهت را؛
نگاهم، لبانت را؛
و لبانم، لبانت را نشانه ميرود
در طلب يک بوسه ...
هنوز هم زيباست انتظار آغوشت را کشيدن
حتّی زيباتر از گذشته ...
اگر بگريم گويند كه عاشق است
اگر بخندم گويند ديوانه است
پس ميگريم و مي خندم
كه بگويند يك عاشق ديوانه است
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ،مستم
باز مي لرزد دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگر هستم
هاي،نخراشي به غفلت گونه ام را،تيغ
هاي،نپريشي صفاي زلفكم را ،دست
آبرويم را نريزي،دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
وقتي دلم برات تنگ مي شه
ميرم پشت ابرا زار زار گريه مي كنم
پس يادت باشه هر وقت بارون رو ديدي بدون كه
دلم برات تنگ شده
اگه يه روز فهميدي كه دل هزار نفر برات تنگ شده ، بدون اوليش منم!
اگه يه روز فهميدي كه دل صد نفر برات تنگ شده، بدون اوليش منم!
اگه يه روز فهميدي كه دل ده نفر برات تنگ شده ، بدون اوليش منم!
اگه يه روز فهميدي كه يك نفر دلش برات تنگ شده ، بدون اون منم!
اگه يه روز فهميدي كه كسي دلش برات تنگ نشده ، بدون من مردم!!!