مگس بیچاره...
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم...!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از "یاد تو" بیرونم کرد
آن مگس را کشتم...
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم...!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از "یاد تو" بیرونم کرد
آن مگس را کشتم...
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و يک حس غريب
که به صد عشق و هوس می ارزيد
من خودم بودم و دستی که صداقت ميکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسيد
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سرسبزترين نقطه ی بودن وا بود
و خدا ميداند بی کسی از ته دلبستگی ام پيدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گيسوی بلند
و نه آلوده به افکار پليد
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس ديوانگی ام ميفهميد
آرزويم اين بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چيره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نيست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهايی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پيری که به گلخانه نرسید
روزگاريست غريب
من چه خوشبين بودم
همه اش رويا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پيدا بود
گاهی گمان نمیکنی,ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
تا حالا شده دور و برت شلوغ باشه اما احساس تنهایی کنی.داری حرف می زنی اما حواست یه جای دیگست.
تا حالا شده انقدر ذهنت درگیر مسائل بشه که انگاری تظاهراته تو مغزت.و تو فقط دلت بخواد که فقط ا دقه فقط ۱ دقه ذهنت اروم بشه و خالی از هر چیز. یعنی سکوت بشه ارزوت.
تنها که میشم ذهنم به همه جا سرک میکشه.به گذشته به الان به اینده و می ترسم.می ترسم از چیزی که قراره پیش بیاد و چیزی که قرار نیست پیش بیاد.
کاش میشد که از اینده خبر داشت.کاش میشد مثل بازی کامپیوتری که هر وقت دلمون خواست از بازی میایم بیرون از زندگی هم بیایم بیرون.یا هر وقت گیم اور شدیم یا بازی به دلمون نچسبید دوباره از نو بازی کنیم.
واقعا چه قدر خوب می شد اگر....

در روزگاران قدیم که بستنی با شکلات. اینقدر گران نبود پسر 10 ساله ای وارد قهوه خانه ی هتلی شد و پشت میزی نشست .خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت .پسر پرسید بستنی با شکلات چند است ؟خدمتکار گفت 50 سنت پسر کوچک دستش را درون جیبش کرد تمام پول خردهایش در آورد وشمرد.بعد پرسید:بستنی خالی چند است .خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و مشتری ها بیرون منتظر بودن"با بیحوصلگی گفت 35سنت...پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت: برای من یک بستنی بیاورید .خدمتکار یک بستنی آورد و صورت حساب را نیز روی میز گذاشت ..پسرک بستنی را خورد صورت حساب را برداشت وپولش را به صندوق دار پرداخت کرد ...هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت ""گریه اش گرفت پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت برای او انعام گذاشته بود...یعنی او با پول هایش می توانست بستنی با شکلات بخورد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند از خوردن شکلات پرهیز کرد
خداوندا
آنکه تو را دارد تنها نیست
و آنکه تو را ندارد در میان همگان تنهاست
خداوندا
تنهایم مگذار که مرا توانایی تنهایی نیست...
دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛ کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.
این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شدم از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل سنگ
همه دل داده به آواز شب آهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که انروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق؟!ندانم
سفر از پیش تو؟!هرگز نتوانم
نتوام!!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم....
باز گفتم که تو صیادی من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم گشتم
حذر از عشق ندانم.نتوانم!!
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم نه رمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم...
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.....
بی تو اما با چه حالی من از ان کوچه کذشتم؟!!
فریدون مشیری
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شده ام از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر ان کس که دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمی فهمی اندوه مرا...................

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و
یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت:
..........
یک شب خوب تو آسمون
یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت
کنارتم تا آخرش تا پای جون
ستاره قشنگی بود
آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون
اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون
ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد نامهربون
ستاره رفت
با رفتنش منم شدم بی هم زبون
حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون
دلم می خواد داد بزنم :
این بود قول و قرارمون
تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یک نشون
دوست دارم ستاره جون تا آخرش تا پای جون....
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
گفته بودند که از دل برود
یار چو از دیده برفت
مدتی هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز...

گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده
بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است
شعر زیبای حميد مصدق:
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد :
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
شيمي نخوندم ولي ميدونم اگر عشق نباشد مولكول هاي اكسيژن و
هيدروژن نميتونند اين قدر همديگر رو فشار بدن كه اشكشون در بياد
