تبليغاتX
من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوکم

مگس بیچاره...

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم...!

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از "یاد تو" بیرونم کرد

آن مگس را کشتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:17  توسط طیبه  | 

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و يک حس غريب

که به صد عشق و هوس می ارزيد

من خودم بودم و دستی که صداقت ميکاشت

گر چه در حسرت گندم پوسيد

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبزترين نقطه ی بودن وا بود

و خدا ميداند بی کسی از ته دلبستگی ام پيدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گيسوی بلند

و نه آلوده به افکار پليد

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس ديوانگی ام ميفهميد

آرزويم اين بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چيره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نيست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهايی که تهی ست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پيری که به گلخانه نرسید

روزگاريست غريب

من چه خوشبين بودم

همه اش رويا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پيدا بود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 9:32  توسط طیبه  | 

بی عنوان

گاهی گمان نمیکنی,ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:57  توسط طیبه  | 

دل نوشته 1 .......

تا حالا شده دلت بخواد داد بزنی اما صدات تو گلوت گیر کنه.

تا حالا شده دور و برت شلوغ باشه اما احساس تنهایی کنی.داری حرف می زنی اما حواست یه جای دیگست.

تا حالا شده انقدر ذهنت درگیر مسائل بشه که انگاری تظاهراته تو مغزت.و تو فقط دلت بخواد که فقط ا دقه فقط ۱ دقه ذهنت اروم بشه و خالی از هر چیز. یعنی سکوت بشه ارزوت.

تنها که میشم ذهنم به همه جا سرک میکشه.به گذشته به الان به اینده و می ترسم.می ترسم از چیزی که قراره پیش بیاد و چیزی که قرار نیست پیش بیاد.

کاش میشد که از اینده خبر داشت.کاش میشد مثل بازی کامپیوتری که هر وقت دلمون خواست از بازی میایم بیرون از زندگی هم بیایم بیرون.یا هر وقت گیم اور شدیم یا بازی به دلمون نچسبید دوباره از نو بازی کنیم.

واقعا چه قدر خوب می شد اگر....

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 23:21  توسط طیبه  | 

معرفت...

در روزگاران قدیم که بستنی با شکلات. اینقدر گران نبود پسر 10 ساله ای وارد قهوه خانه ی هتلی شد و پشت میزی نشست .خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت .پسر پرسید بستنی با شکلات چند است ؟خدمتکار گفت 50 سنت پسر کوچک دستش را درون جیبش کرد تمام پول خردهایش در آورد وشمرد.بعد پرسید:بستنی خالی چند است .خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و مشتری ها بیرون منتظر بودن"با بیحوصلگی گفت 35سنت...پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت: برای من یک بستنی بیاورید .خدمتکار یک بستنی آورد و  صورت حساب را نیز روی میز گذاشت ..پسرک بستنی را خورد صورت حساب را برداشت وپولش را به صندوق دار پرداخت کرد ...هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت ""گریه اش گرفت پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت برای او انعام گذاشته بود...یعنی او با پول هایش می توانست بستنی با شکلات بخورد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند از خوردن شکلات پرهیز کرد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 0:43  توسط طیبه  | 

تنهایی..

خداوندا

آنکه تو را دارد تنها نیست

و آنکه تو را ندارد در میان همگان تنهاست

خداوندا

تنهایم مگذار که مرا توانایی تنهایی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 23:18  توسط طیبه  | 

دلقک غمگین..........

 
 
 
 
 
مردی نزد روان پزشک رفت

و از غم بزرگی که در سینه داشت برایش تعریف کرد.
 
دکتر گفت:به فلان سیرک برو ،آن جا دلقکی است

 
که این قدر تو را می خنداند که تمام غم هایت یادت می رود.
 
مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:21  توسط طیبه  | 

یک عشق به معنای واقعی.....

دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌ کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.

این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:56  توسط طیبه  | 

عاشق این شعرم.....

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شدم از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید 

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل سنگ

همه دل داده به آواز شب آهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

 از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که انروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم: حذر از عشق؟!ندانم

سفر از پیش تو؟!هرگز نتوانم

نتوام!!

روز اول که دل من به تمنای تو  پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم....

باز گفتم که تو صیادی من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم گشتم

حذر از عشق ندانم.نتوانم!!

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم...

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.....

بی تو اما با چه حالی من از ان کوچه کذشتم؟!! 

                                                                                                           فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 23:24  توسط طیبه  | 

دل سنگ

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

شده ام از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر ان کس که دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا...................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:3  توسط طیبه  | 

طنز سیاه

 

   توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و

   یه گوشه وایستاد .....

   یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت:

  ..........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 22:22  توسط طیبه  | 

عشق منو ستاره جون...

 

  یک شب خوب تو آسمون

  یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت

   کنارتم تا آخرش تا پای جون

   ستاره قشنگی بود                                        

   آروم و ناز و مهربون                                   

   ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون                          

   اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون                   

   ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد نامهربون                  

   ستاره رفت                                               

   با رفتنش منم شدم بی هم زبون                                       

   حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون               

   دلم می خواد داد بزنم :                                       

   این بود قول و قرارمون                                 

   تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یک نشون

   دوست دارم ستاره جون تا آخرش تا پای جون....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 20:32  توسط طیبه  | 

یار از دیده برفته

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

گفته بودند که از دل برود

یار چو از دیده برفت

مدتی هست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 12:10  توسط طیبه  | 

خنده یا تاسف...........!؟

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!  
 
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!  
 
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!  
 
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!  
 
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش میشه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!  
 
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!  
 
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!  
 
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!  
 
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!  
 
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!  
 
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!  
 
خنده داره . اینطور نیست؟!  
 
دارید می خندید؟  
 
دارید فکر می کنید؟  
 
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.  
 
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید، بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارن!!!  
 
خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره....!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 19:44  توسط طیبه  | 

دو شاعر....

 

 

 گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده

  بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است




  شعر زیبای حميد مصدق:

  تو به من خنديدي و نمي دانستي

  من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

   باغبان از پي من تند دويد 

  سيب را دست تو ديد

  غضب آلود به من كرد نگاه

  سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

  و تو رفتي و هنوز،

  سالهاست كه در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

  و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

  كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت





  جواب زيباي فروغ فرخ زاد :

  من به تو خنديدم

  چون كه مي دانستم

  تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

  پدرم از پي تو تند دويد

  و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

  پدر پير من است

  من به تو خنديدم

  تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

  بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

  سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

  دل من گفت: برو

  چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

  و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

  حيرت و بغض تو تكرار كنان

  مي دهد آزارم

  و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 

  كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 22:27  توسط طیبه  | 

عشق!!!!

 

    شيمي نخوندم ولي ميدونم اگر عشق نباشد مولكول هاي اكسيژن و 

 هيدروژن نميتونند اين قدر همديگر رو فشار بدن كه اشكشون در بياد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 16:33  توسط طیبه  |